P4
P5
باکوگو گفت دکوی نفله مگه بهت نگفتم زندگی
من به توربطی نداره ها میخوا ادبت کنم هاااا
معلم گفت بس کنین کلاس امروز تمومه
ظهر شد همه رفتن خوابگاه و شام خوردن و بعد رفتن حیاط خوابگاه تا کمی بازی کنن
امه دوباره ناراحت بود بو بهانه ای جور کرد و نرفت باکوگو هم همین طور و دید امه رفتنه تو اتاقش و داره گریه میکنه و درو بسته گفت
امه درو باز کن
نمیخوام
گفتم باز کن تا خودم بازش نکردم
نه
درو شکست و رفت گفت
امه چرا داری این کارو با خودت میکنی ها چرا
نمیدونم
نکنه کاره دکوی نفلس ها
نه ففط خاطرات بدم دارن مرور میشن و نمیتونم باکشون کنم
و زد زیر گریه
گفت بس کن گریه نکن دیگه
و باکوگو هم داشت اشکش در میومد
و امه رو بغل کرد گفت متاسفم که پیشت نبودم این همش تخسیر منه
نه خودتو مقصر ندون به ارحال کاریه که شده
و بعد رفتن حیاط خوابگاه تا با بچه های دیگه حقیقت شجاعت بکنن
یومه گفت حالت خوبه امه بهتری
اره خوب ترم
بعد رفت خوابیدن
باکوگو گفت دکوی نفله مگه بهت نگفتم زندگی
من به توربطی نداره ها میخوا ادبت کنم هاااا
معلم گفت بس کنین کلاس امروز تمومه
ظهر شد همه رفتن خوابگاه و شام خوردن و بعد رفتن حیاط خوابگاه تا کمی بازی کنن
امه دوباره ناراحت بود بو بهانه ای جور کرد و نرفت باکوگو هم همین طور و دید امه رفتنه تو اتاقش و داره گریه میکنه و درو بسته گفت
امه درو باز کن
نمیخوام
گفتم باز کن تا خودم بازش نکردم
نه
درو شکست و رفت گفت
امه چرا داری این کارو با خودت میکنی ها چرا
نمیدونم
نکنه کاره دکوی نفلس ها
نه ففط خاطرات بدم دارن مرور میشن و نمیتونم باکشون کنم
و زد زیر گریه
گفت بس کن گریه نکن دیگه
و باکوگو هم داشت اشکش در میومد
و امه رو بغل کرد گفت متاسفم که پیشت نبودم این همش تخسیر منه
نه خودتو مقصر ندون به ارحال کاریه که شده
و بعد رفتن حیاط خوابگاه تا با بچه های دیگه حقیقت شجاعت بکنن
یومه گفت حالت خوبه امه بهتری
اره خوب ترم
بعد رفت خوابیدن
- ۱.۱k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط